تبليغاتX
دل نوشته های من
~ღ~~ღ~
دل نوشته های من
 
dear my love

 

BORN TO LIVE

LIVE TO LOVE

LOVE TO DIE

AND I THINK THAT I HAVE A LOVELY THNG TO DIE FOR IT

I LOVE YOU FOR EVER

 

وقتی تو باشی همه دنيا برام خوب و قشنگه...

وقتی تو باشی رنگ خدا رو حس می کنم...

وقتی تو باشی من آزادم...

آزاد و عاشق

 

فقط همين رو ميگم...

نياد اون روزی که يه نفر خط سياه بين من و تو بکشه...

نياد اون روزی که يه نفر که رنگ عشق رو  حس نکرده بين من و تو رنگ جدائی بزنه

نياد اون روزی که يه نفر که عشق رو ننوشته تو رو از من بدزده!!!

برای همه چيز ممنون....



| *| نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25 و ساعت 8:44 PM توسط لیلا |

روز تولد بهانه ای برای خونه تکونی

 

                    دل نوشته های من

 

 

بعداز مدتها دوباره دست به قلم بردم آخه داشتم به اين نتيجه ميرسيدم که احساساتم و علايقم و همه چيزهاي مثبت کم کم توي وجودم کمرنگ شده با خودم تصميم گرفتم تا کاملا بيرنگ نشده دوباره از عشق و احساس بنويسم.

خيلي وقته که قرار بود از خاطرات زيبايي که داشتم توي کلبه قشنگمون يادگاري بگذارم اما سراغش هم  نيومدم. الان که اومدم ديدم کلبه آرزوهامون پر از گرد و خاک و تار عنکبوت شده آخه خيلي وقته بهش سر نزدم به يک کلبه تکوني حسابي احتياج داره. از کجا بايد شروع کنم ؟ از کجا ؟

بهتره اول دلمو بتکونم از گرفتگيها از يکنواختگيها و از اون تار عنکبوتهايي که دورش تنيده شده

 

 

 

 

 

به بهانه ی تولد

روز تولد هر کدام از ما به ظاهرتاریخی است که در شناسنامه ما مینویسند اما به راستی تولد ما کدام لحظه است ؟

آیا آنجاست که احساس خلقت ما ظاهر میشود ؟ یا آنجاست که پا در زمین خاکی مینهیم ؟ و یا روز تولد ما همان روزی است که خدا خود را از نقطه ای به کهکشانی نا محدود گسترش داد ؟

هرچه هست خاطره و داستان تولد شیرین است که بد نیست آن را مروری کوتاه کنیم.

 

آن روز هائی که من ندیدم

روزهائی که وجودم دو پاره بود

هرپاره را دلی در آغوش داشت و صاحبدلان کسی نبودند مگر مادرم که می پرستیدمش و پدرم که چشمهایش امید من بود.

خانه تکیه داده بود به حفاظ سبز پیچکهای تو در تو که سرک می کشید به کوچه های گیج از عطر اقاقیا در آن شبهای مهتابی که از شیپورگلهای عباسی باغچه کوچک خانه -  بهار نوای دوست داشتن مینواخت و پدرم از شکاف پلک چشم های بیمارش به آبشار موهای مادرم مینگریست و نیمه ی خودم را دیدم که در جستجوی کسی است و  هر دو نیمه ی من در یک تلاقی نگاه در یک بوسه در هم جوشیدند و دو قطره اشک بوسه را غسل تعمید داد و من با احساس متولد شدم در پرواز شب پره هائی که این تولد را یک به یک از این گل اطلسی به دیگری خبر دادند اما من هنوز حبابی از احساس بودم حجمی سفید گاهی بر گلدانهای یاس و گاهی در تلاقی یک بوسه و گاهی در حجم نگاه تلی از گلهای عباسی .

من که تا این هنگام حبابی پر از احساس در پرواز بودم چونان قاصدک های سفید صید شدم در بازی کودکانه دو دلداده تا مهیا شوم برای یک زندگی خاکی و آن زمان بود که هجرت آغاز کردم و درد را از همان زمان آموختم دردی که اول بار در پشت دیوار بهشت در چشم  آدم و حوا اشک شد وقتی فرشتگان درهای بهشت را به روی آن دو بستند و راهی جز زمین برایشان باقی نمانده بود.

شاید تنها  و فقط احساس بودن سهل است چرا که چون آهوئی نا آرام و وحشی  آزادی را زندگی می کنی و این صیادان هستند که در زحمت صید تو میکوشند پس فرق است بین صیاد و حباب های احساس که عشق  نیز خود احساس است.

صیاد عشق میشناسد اما عشق خود نمی داند چیست اما از جنس آفریدگار است.

گاهی فکر می کنم آفریدگار که روزگاری فقط و تنها بصورت حجمی فشرده از عشق و احساس تجسم داشت برای شناخت خودش دست به کار خلقت شد و حجم فشرده محدود را در حجم بی انتهای هستی نقاشی کرد و آدم را آفرید تا در آینه او خود را بنگرد و عشق را تقسیم کند و این اول بار بود که با تقسیم حجمی فشرده حجم عشق بارور شد.

پس من از سرزمین احساس به خاک هجرت کردم تا رمز صیادی بیاموزم و آفریدگار و عشق را که چیزی جز خود نبودم بشناسم .

هنوز که سالها و زمانی طولانی از من گذشته است هنوز نمی دانم  کیستم ؟ اما  میدانم که چیستم .همان حباب احساسم.

گاهی فکر میکنم که خلقت با  آفریدگار و با آگاهی آغاز شد اما هجرت من از سرزمین احساس به خاک دردافشان نه با آگاهی بلکه  تلاقی احساس آنها که دوستشان دارم مرا جوانه زد همانگونه که نسیم بهاری بر دار و درخت و شاخه جوانه مینشاند.

جوانه من در مادرم به امانت داده شد تا ریشه کنم و طاقت سبز شدن در گلدان خاکی بیاموزم و آنجا بود که با تنازع بقا آشنا شدم. شیره ی جان و عشق از او که در او به امانت نشسته ام بنوشم تا بارورشوم و او در این تنازع نه تنها خست نورزید که مرا در صید جانش نیز مشتاق بود و با هر آهنگ منظومه ای که من می شدم چشمهایش زیباتر میشد و گونه هایش رنگ پاپیز و دهلیز رگهایش هر روز بزرگتر می شد تا آن سرخ سیال زندگی را که از دلش سرچشمه میگرفت در رگهای نحیف من نیز بدمد و اولین درس تقسیم عشق را برای تولد یک زندگی بیاموزد.

ماندنم در آن دهلیز عشقکده ی مادرم به تعداد نه رقص قرص ماه و نه غمزه ی  شیرین گذشت و حالا دالان های ریه هایم هوای تنفس و چشم هایم هوای دیدن داشت و حالا دلی داشتم که با مفهوم دلتنگی آشنا می شد و من از سر دلتنگی  در  شبی مهتابی که خلوت شب را جیک جیک گنجشکها مغشوش کرده بودند و فلق در کار رنگ آمیزی نیمه شرق گنبد مینا بود سرمست باده ی جان عشقکده را ترک گفتم تا بوی جوانه هائی که مهیای شکفتن بودند را بشنوم و دردناک وداع جدائی بود که داشتم برای عزیمت به شهر رنگها و یاسها. گوئی نیروئی غریب مرا از عشقکده ی مادرم جدا میکرد و او در فریاد این جدائی و من در ناله ی غربت طعم جدائی را چشیدم و آنگاه که هردو در سوک جدائی خلاء احساس را تجربه می کردیم در آغوش او با بوسه ای گرم و زرد به رنگ درد وبا قطره های ذلال اشک او صورتم گرم شد و اول تجربه بوسه را با بوی عشق احساس کردم و معنی آغوش امن را وقتی لب بر نوک کبوتران سینه مادرم نهادم با سکوتی خلوت تنفس کردم و صدای دل پدرم لالائی زیبای اولین خواب در سرزمین خاک گوشم را به آهنگ دوست داشتن نواخت و من بر گلدان پنجره اطاق جوانه زدن را تجربه کردم.

تولدم مبارک . من خودم را دوست دارم .من خودم را می پرستم و قول می دهم که عشقکده ای بر پا کنم تاهمه پروانه ها در کنار من خستگی پرواز را از بالهای ظریف و رعنا به در کنند که زندگی چیزی نیست جز تولدی مکرر و عشق یعنی تولد معنی برای زندگی کردن.

 

                                                                     روز میلادوای خدای من فردا چه روز خوبیه ...........نه به خاطر اینکه روز تولدمه (۲۰/۷/۸۷)

فردا روزیه که من و حمید میخوایم برای اولین باربا هم بریم بیرون, نمیتونم بگم چه حسی

دارم اصلا قابل وصف نیست ,هم خوشحالیه هم هیجان وهم اضطراب, وای که غوغایه تو دلم

ولی هر چی که هست خیلی خوب و لذت بخش ودلیلشم علاقه شدید من به حمید.

دارم لحظه شماری می کنم تا فردا بشه و بتونم حمید و ببینم خیلی دلم براش تنگ شده.

آخه شرایط طوریه که خیلی کم همدیگرو میبینیم.از چند روز ژیش همش دارم به فردا فکر میکنم

به اینکه قراره فردا چی بشه......

به اینکه چی بگم....چی میشنوم....مثل یه خوابه.مثل یه رویای شیرین به شیرینی عسل به لطافت گلبرگ به زلالی آب....

دیگه واقعا نمی دنوم چی بگم......

کلام آخر اینکه........

خدایا شکرت که حمید به من دادی....

خدایا شکرت به خاطر داشتنش....

خدایا شکرت به خاطر بودنش.....

خدایا شکرت به خاطر این روزای قشنگ....

و خدا شکرت به خاطر این عشق

 

                                                                            



| *| نوشته شده در جمعه 1387/07/19 و ساعت 7:31 PM توسط لیلا |

ای ع ش ق....

اي عشق، اي ترنم نامت ترانه ها
معشوق آشناي همه عاشقانه ها

اي معني جمال به هر صورتي که هست
مضمون و محتواي تمام ترانه ها

با هر نسيم
،
دست تکان مي دهد گلي
هر نامه اي ز نام تو دارد نشانه ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت
:
گل با شکوفه ،
خوشه گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دريا به موج و موج به ريگ کرانه ها

باران قصيده اي است تر و تازه و روان
آتش ترانه اي به زبان زبانه ها

اما مرا زبان غزلخواني تو نيست
شبنم چگونه دم زند از بي کرانه ها

کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوي تو
چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم
سودا کند دمي به همه جاودانه ها



| *| نوشته شده در سه شنبه 1387/05/15 و ساعت 12:18 PM توسط لیلا |

سر انجام این داستان چه خواهد شد؟

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

(خداکنه همه جیز خوب تموم بشه)

دل نوشته های من



| *| نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24 و ساعت 11:58 AM توسط لیلا |

روز مادر مبارک

 

مادرم‌ من‌ تورا مي‌جويم‌
در پس‌ شاخه‌ سرخ‌
پشت‌ زيبايي‌ باران‌ حضور
ته‌ آن‌ كوچه‌ باريك‌ دلم‌، مادرم‌!
پي‌ تو مي‌گردم‌
پي‌ احساس‌ لطيف‌ عشقت‌
ليك‌ چشمان‌ من‌ اكنون‌ گويي‌ قفل‌ دروازه‌ اين‌قلبم‌ را به‌ نگاه‌ گرمت‌ ناگهان‌ باز مي‌نمايم‌
مادرم‌ پي‌ تو مي‌گردم‌
پي‌ نجواي‌ خدا
پشت‌ آن‌ سرو بلند
پشت‌ آن‌ آبي‌ درياي‌ خدا
من‌ تورا مي‌جويم‌
سوي‌ پرهان‌ خيال‌
روي‌ تنهايي‌ خورشيد غريب‌
همه‌ جا در پي‌ تو به‌ دور از ترديد
پي‌ تو مي‌گردم‌ و خوشا آن‌ لحظه‌هاي‌ ناب‌ كه‌تا ابد بر قلبم‌، بروجودم‌ و جانم‌ رد پاي‌ مهرت‌جريان‌ يابد
.

                        

                                 روز مادر را به همه ی مامانای گل به

                                

                       خصوص مامان خودم تبریک میگم 

دل نوشته های من



| *| نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04 و ساعت 3:15 PM توسط لیلا |



delneveshteman

لیلا

delneveshteman

http://delneveshteman.blogfa.com

دل نوشته های من

دل نوشته های من

دل نوشته های من

سلام از این که به وبلاگ من سر زدید ممنونم امیدوارم از مطالب وبلاگم خوشتون بیاد.

می توانیم کاری کنیم که عشق مان برای همیشه بماند
عشق ما از عهده آزمایش زمان بر خواهد آمد
در میانه دنیا بمان
منتظر می مانم تا فقط مال مــن شــوی........
""""""""خیلی دوستت دارم"""""""""""

ایمیل من:boomerang_lovers@yahoo.com

دل نوشته های من

قالب بلاگفا

قالب بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog